به خاطر مشغلیات و شیفت هامون و مسائل دیگهنه من نه محمد تو امورات جشن عقدمون دخالتی نداشتیم و نبودیمواسه انتخاب تالارمون پدر مادرها دوروزی رفتن دیدن نظر ما بود بین راه بگیریم و نظر اونها بود نزدیک خودش
از صحبت های نصف شبش وقتی که من گیج و کلافم: -من بیخوابیم افتاده بیا باهم حرف بزنیم+خب من خوابم میاد ولی تو بگو من جواب میدم-اگه مرکز بودی مجبور بودی بیدار باشی چطور واسه من خوابت میاد؟ ( اننننقدرررر ه
تا جایی که بشه هر سه شنبه پاتوقمون سینماستخب نیم بهاست... :)شب بعد از کارگاه میاد...همیشه دیر وقت میرسهولی خب میریم چهارباغو قدم میزنیمقارچ و مرغ سوخاری میخوریمپیتزا میخوریم( یه دونه دو نفری میخوریم ق
از اینکه چپ و راست خودشو با مرکز و کار من مقایسه میکنهو غر میزنهو بهونه میگیره جونم به لبم رسیدهدرکش نمیکنم...ولی از صحبت هاش متوجه شدم فکر میکنه کارم اولویت بیشتری داره و بیشتر از اون دوستش دارمنمیخو
واقعا واقعا و به دور از همه ی شوخی ها و جک هایی که در رابطه با کرونا هستو میبینیم و میشنویم و میخونیمبرای سلامتی همه ی کادر درمان دعا کنیم...امیدوارم هیچکس هرگز از عمق وحودش نفهمه کرونا شوخی نیستامیدو